چهرهآلیس مونروبرگردان: دنا
فرهنگمن مطمئنم که پدرم فقط یک بار به من نگاه کرد، من را واقعا دید. بعد از آن دیگر میدانست که توقع چه چیزی داشته باشد. آن روزها پدرها را توی اتاق انتظاری که زنهای زائو گریههاشان را میخوردند یا با صدای بلند درد میکشیدند و اتاق زایمانهای پرنوری که نوزادها به دنیا میآمدند، راه نمیدادند. پدرها فقط بعد از این که مادرها مرتب و سرحال زیر پتوهای رنگی توی بخش یا اتاقهای خصوصی و نیمهخصوصی بستری میشدند به دیدن آنها میآمدند. مادر من اتاق خصوصی داشت، چون موقعیت اجتماعیاش در شهر اینطور ایجاب میکرد و به خاطر آنچه بعدا پیش آمد، خوب هم شد که اتاق خصوصی داشت.نمیدانم پدرم قبل از آن که پشت شیشه اتاق نوزادان بیاستد و اولین نگاه را به من بیاندازد مادرم را دیده بود یا نه. اما فکر میکنم بعد از دیدن من بود که پیش مادرم رفت و وقتی مادرم صدای پای او را از پشت در شنید عصبانیت را در آن احساس کرد اما درست نمیدانست که دلیلش چیست. هر چه نباشد مادرم برایش یک پسر به دنیا آورده بود، اتفاقی که باید هر مردی را خوشحال کند. من میدانم که پدرم به مادرم چه گفت، یا دست کم روایت مادرم را از آنچه که پدرم به او گفته بود میدانم. - چه جگر تکه پاره شدهای است. و بعد: یک وقت به سرت نزند که با خودت بیاریاش خانه، ها! یک طرف
صورت من معمولی بود – هست. بقیه بدنم هم از نوک پا تا شانه کاملا معمولی بود. قدم بیست و یک اینچ و وزنم هشت پوند و پنج اونس بود. یک نوزاد پسر شل و ول با پوستی روشن، هرچند که هنوز از سفر سختم به این دنیا کمی قرمز بودم. ماه گرفتگی صورتم قرمز نبود، بیشتر بنفش بود. وقتی نوزاد و بچه بودم بنفش تیره بود، اما بزرگتر که شدم یک جورهایی کمرنگتر شد. اما هرگز آن داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی...
ما را در سایت داستان این هفته: آب دریاها از عباس معروفی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 14:01